X
تبلیغات
رایتل
 اقرار میکنم : مادربزرگت خوش قلب ترین زنی ست که میشناسم وشاید این حرفم را تمام فامیل هم تایید کنند!! حالا یک هفته ای ست که پاهایش بر اثر سانحه ای  صدمه دیده و از قضا تو هم دیده ای و بسیار شیرین و بامزه زمین خوردنش را تعریف میکنی !  این روزها که بیشتر کنار او هستید تا ذره ای از محبت هایش را جبران کنید، هر وقت برای احوالپرسی زنگ میزنم، تلفن  خانه را تو جواب میدهی و من هم برای شنیدن صدایت بیشتر با تلفن ثابت تماس میگیرم... 
+ این عکس را در مدرسه خیرساز گرفتیم. داستان کوتاه "آسیه" که به خیرین مدرسه ساز تقدیم شده است را می توانید در ادامه مطلب بخوانید.  

تقدیم به خیرین مدرسه ساز

آسیه

ما کلاس اولی ها، همگی دست و پاچُلفتی و خجالتی بودیم ولی از همان روز اول، اسمِ "آسیه" بر سر زبان ها افتاد و همه او را شناختند. آسیه قدِ بلند و هیکل چهارشانه ای داشت و توی صف صبحگاه که می ایستادیم حتی از کلاس پنجمی ها هم درشت تر بود. معلم مان کارهای سخت را به او می سپرد و او به تنهایی مخزن نفت، نیمکت ها و هر وسیله سنگینی را جابجا می کرد. او همچنین دفتر مشق مان را جمع میکرد و هرگاه شیطنت می کردیم با صدای کُلفت و پرهیبت اش به ما تذکّر می داد ! خلاصه این که آسیه خیلی زود، رئیس مدرسه شد و هیچ کس جرات نمیکرد در برابر او حرفی بزند !

چادر سفید مدرسه ی ما در دامنه کوهپایه ی روستا، میان چراگاه گوسفندان برپا شده بود. تیرک چوبی بلندی زیر سقف اش زده بودند و گوشه هایش را با طناب به زمین میخکوب کرده بودند. با وزش هر نسیمی بال های چادر تکان میخورد و بوی سبزه و خاک در فضا می پیچید. تخته سیاه را به قلوه سنگی تکیه داده بودند و معلم مان، در حالی که به زحمت نیم خیز می شُد تا بتواند روی آن بنویسد زیر لب می گفت : "به امید خدا تا چند روز دیگر به مدرسه جدیدمان میرویم و همگی راحت می شویم...." قرار بود یک خیّر مهربان  برایمان مدرسه تازه ای بسازد و ما با شوق برای کارگرهایی که در ساختمان نیمه کاره اش، مشغول کار بودند، دست تکان می دادیم.

یک روز با ورود آمبولانس سفیدرنگ بهداری، کلاس اولی ها را به صف کردند. اول نمی دانستیم قرار است چه اتفاقی بیفتد اما با پیچیدن بوی تند الکل و خنده های موذیانه ی دیگر بچه ها فهمیدیم میخواهند واکسن بزنند ! بیچاره هایی که اول صف بودند، با ناله و زاری بازوی شان را می گرفتند و مثل تیرخورده ها به خود می پیچیدند و ما هم در صف انتظار، از اضطراب  بر خود می لرزیدیم. هنوز چند نفری به نوبتم مانده بود که پا به فرار گذاشتم. مثل برق دور می شدم و از پشت صدای معلم مان به گوش می رسید که داد می زد : " یکی شان فرار کرد، بگیریدش!" با تمام توان می دویدم و از روی بوته ها و سنگ ها می پریدم. حسابی دور شده بودم و چیزی نمانده بود که به دیوار خانه های دِه برسم که دستی سنگین از پشت یقه ام را چسبید و در جا متوقف ام کرد ! آسیه بود ! هر چقدر گریه و التماس کردم، فایده ای نداشت. مثل یک شکارچی سنگدل، مرا زیر بغل اش زد و به اول صف برگرداند. اول خودش آمپولش را زد، در حالی که چشمانش را تنگ کرده بود و لبهایش را به هم می فشرد، بعد هم به من کمک کرد تا آستینم را بالا بزنم....  آقای معلم و ماموران بهداشت او را تحسین و مرا سرزنش کردند !

هر چند همه ی ما مثل بُز از آسیه می ترسیدیم، امّا او بازی های زیادی بلد بود و وقتی آقامعلم به اداره می رفت، اجازه می داد، خوش باشیم و دنبال هم بدویم. خودش ماهرانه با سنگریزه ها یه قُل دوقُل بازی می کرد و یادمان می داد چطور با برگه های کاغذ، هواپیما و قایق درست کنیم. او حتی چندین بار در نوشتن مشق هایم کمکم کرد و کوله پشتی سنگینم را تا جلوی درِ خانه برایم آورد.

اما یک بار زنگ استراحت، اتفاق بدی افتاد ! معلم مان زیر نور آفتاب چایی میخوردو ما همگی زیرِ چادر کلاس نشسته بودیم که یکباره آسیه با آن هیکل تنومندش به تیرکِ چادر برخورد کرد و ناگهان سقف آسمان، غرش کنان، همراه با گرد و غبار روی سرمان خراب و دنیا تیره و تار شد. غوغایی شده بود، زخمی شده بودیم، دخترها جیغ می زدند و هرقدر تلاش می کردیم نمی توانستیم خودمان را نجات بدهیم. بالاخره هر جور بود، ما را از زیر آوار بیرون کشیدند اما، آسیه به خاطر این کارش از مدرسه اخراج شد و علیرغم اصرار والدینش او را دیگر به مدرسه راه ندادند !

چند روز بعد از این ماجرا به مدرسه جدیدمان نقل مکان کردیم. مدرسه ای زیبا، با سقف شیروانی، کلاس های مجزا برای تمام پایه ها و یک زمین بازی خط کشی شده، که جایِ خالیِ آسیه را به رخ می کشید.

در روز افتتاح مدرسه، همه ی مردم روستا و مسئولین، لبخندزنان، در کنار پیرمردِ خیّرِ سازنده مدرسه، ایستاده بودند و ما روبروی آن ها صف کشیده بودیم.  تنها در این میان آقای معلّم دستپاچه و آشفته به این سو و آن سو می رفت. ظاهراً همه یادشان رفته بود میله پرچم نصب کنند و او حالا نمیدانست باید چکار کند !!

وقتی میخواستند پرچم را بالا ببرند، یک لحظه متوجه شدم آسیه جلوی صف ایستاده و با دست های بزرگش، میله ی پرچم را نگه داشته ست. پرچم قشنگ سرزمینم ایران، بالا می رفت و آسیه ان را نگه داشته بود تا نیفتد! رئیس دوباره برگشته بود و من به رقص پرچم چشم دوخته بودم و احساس غرور میکردم....

نویسنده: علی معصومی



برچسب‌ها: داستان آسیه
تاریخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | 01:35 | نویسنده : ﺑﺎﺑﺎﻳﻲ | نظرات (0)