باباجی مجبور است به خاطر عوارض ابتلا به دیابت، مداوم به چشم پزشک مراجعه کند. این بار برای لیزر چشم هایش با او همراه شدیم و در این شیراز گردی کوتاه کنار هم بودیم...
اولین روز اسفند 1397
این روزها به دو چیز خیلی فکر میکنم: زمان سخن گفتن و زمان سکوت کردن!
و گمانم اگر بتوانیم برای این دو سوال، پرسش مناسبی بیابیم؛ بزرگ مَنِشی را آموخته ایم...
ظاهرا خانم مربی کلاس آی مت (imaths)، تو را "مرد بزرگ " صدا می زند. این موضوع را خودت در ماشین برایم تعریف کردی و حین گفتنش غرور و خوشحالی در چشمانت موج می زد. برایت نامی بزرگ و قلبی بزرگتر آرزو میکنم پسرم!
در صورتی که والدین با 10 مهارت اصلی برای داشتن زندگی خوب، آشنا باشند می توانند در تربیت فرزندان شان، این مهارت ها را به آن ها آموزش دهند. مهارت هایی که هرکدام شان از دیگری مهم تر است و نباید از آموزش هیچ کدام شان غفلت کرد. با این حال، مهارتهایی که باید آموزش آن ها از کودکی به بچه ها شروع شود، عبارت است از:
1 - مهارت تصمیم گیری: در این مهارت افراد می آموزند که بهترین نحوه تصمیم گیری و مراحل آن چیست و متوجه می شوند موفقیت در زندگی در گروی تصمیم درست و به موقع است.
2 - مهارت حل مسئله: این مهارت عبارت است از تعریف دقیق مشکلی که فرد با آن روبه رو است، شناسایی و بررسی راه حل های موجود و برگزیدن و اجرای راه حل مناسب و ارزیابی فرآیند حل مسئله به طوری که با انتخاب راه حلی با بیشترین منفعت و کمترین ضرر مادی و معنوی از راه های غیرسالم برای حل مشکلات خویش استفاده نکند و بر مشکلاتش نیفزاید.
3 - مهارت تفکر خلاق: تولید اندیشه و به گونه ای دیگر دیدن اتفاقات اطراف است. فردی که با این مهارت آشنایی دارد در مواجهه با مشکلات در حال کشف راه حل های نو و بدیع است که کمتر فردی به آن توجه کرده است. در این مهار
ت افراد می آموزند با شیوه های متفاوت بیندیشند و از تجربه های متعارف و معمولی خود فراتر روند و راه حل هایی را خلق کنند که خاص و ویژه خودشان است.
4 - مهارت تفکر نقاد: این مهارت عبارت است از توانایی تحلیل عینی اطلاعات موجود با توجه به تجارب شخصی و بررسی صحت یا سقم چیزی با دلیل، مدرک و استدلال و سپس پذیرفتن یا رد کردن آن.
5 - توانایی برقرار کردن ارتباط موثر: این مهارت به معنای ابراز احساسات، نیازها و نقطه نظرهای فردی با گوش دادن فعالانه به مخاطب و ایجاد بیشترین رضایت با کمترین تنش و کشمکش است.
6 - مهارت ایجاد و حفظ روابط بین فردی: مهارتی است برای تعامل مثبت با افراد به خصوص اعضای خانواده در زندگی روزمره، شناسایی مرز روابط با دیگران و ایجاد روابط صمیمانه متعهدانه.
7 - مهارت خودآگاهی: خودآگاهی به معنی توانایی فرد در شناخت خود و نیز شناسایی خواسته ها، نیازها و احساسات و نقاط ضعف و قدرت است. در این مهارت فرد می آموزد که چه شرایط یا موقعیت هایی برای او عذاب آور است.
8 - مهارت همدلی: در این مهارت فرد می آموزد که چگونه احساسات افراد دیگر را تحت شرایط مختلف درک کند، تفاوت های فردی را بپذیرد و با پیش داوری و قضاوت با دیگران برخورد نکند.
9 - مهارت های مقابله با هیجان ها: شناخت هیجان هایی از قبیل شادی، ترس، حسادت، غم و تاثیر آن ها بر رفتار خود و دیگران و فراگیری نحوه اداره آن ها و واکنش مناسب در برابر آن ها.
10 - مهارت مقابله با استرس: در این مهارت فرد می آموزد چگونه با فشارها و تنش های ناشی از زندگی و همچنین استرس های دیگر مقابله یا آن ها را مدیریت کند تا باعث فرسودگی روانی و جسمانی اش نشود.
دکتر هادی صدری، کارشناس و مشاور خانواده
کار و بارم کمی عوض شده است و به این بهانه، کمتر فرصت میکنم، حرفهایم را برایت بنویسم. هرچند قابل قبول نیست؛ اما، آدم بزرگها دلایل مسخره زیادی دارند تا اشتباهاتشان را توجیه کنند. هر قدر سن آدم بالاتر میرود، به میز و آهن و آجر دلبسته تر میشود و قشنگیها را از یاد میبرد و نمیبیند. مشغلههای تازهام ما را از تماشای دونفرهی پرواز پروانه ها محروم کرده است. شب ها کم حوصله ام و قصهی تازهای نمیگویم و روز تا دیر وقت کنارت نیستم. با این همه تلاش میکنم بابای خوبی باشم و قول میدهم فردا در جشن تولد سه سالگی ات جبران کنم. خدا را شکر من هنوز خیلی شبیه آدم بزرگها نشدهام و بازیهای زیادی یادم مانده است.خودت را آماده کن؛ فردا جمعه است و باید جشن بگیریم. پیشاپیش تولدت مبارک!
سفر مشهد، یک هفته ای طول کشید. زیارت رفتیم، تفریح کردیم، ولی جای خالی "دایی علی"مثل حفره ای بزرگ در قلبمان آشکار بود. پس از سفر بی بازگشت او تا همیشه نگه به جاده داریم و چشم انتظاریم...
پسرکم، عزیز جانم، مسافرت پهنه نگاه انسان را وسیع و جان آدمی را تازهتر می کند. چقدر خوب که، خنده های تو در این سفر دلمان را گرم می کرد و کنجکاوی و اشتیاقت برای دیدن مناظر تازه، ما را نیز سرزنده نگه می داشت.
جامعهای که ادبیات مکتوب ندارد، در قیاس با جامعهای که مهمترین ابزار آن، یعنی کلمات، در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته، حرفهایش را با دقت کمتر، غنای کمتر و وضوح کمتر بیان میکند. جامعهای بیخبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده، همچون جامعهای از کرولالها دچار زبانپریشی است و به سبب زبان ناپخته و ابتداییاش مشکلات عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق میکند. آدمی که نمیخواند، یا کم میخواند یا فقط پرتوپلا میخواند، بیگمان اختلالی در بیان دارد، این آدم بسیار حرف میزند اما اندک میگوید."چرا ادبیات؟"/ماریو بارگاس یوسا ترجمه: عبدالله کوثری
مهیار جانم، خوب سخن گفتن، موهبت بزرگی ست که گمانم با بسیار خواندن و خوب شنیدن نصیب ات خواهد شد و شیوا نوشتن، هنر بزرگی ست که آن را نیز تنها از همین راه به دست خواهی آورد. چقدر قدرتمند اند آدم هایی که واژه ها را می شناسند و چقدر ثروتمند اند آن ها که کلمه ها و حرف ها و کاربرد آن ها را آموخته اند. پسر باهوشم، دلم می خواهد یک لغتنامه نفیس، به عنوان ارزشمندترین هدیه برایت بخرم؛ اما تو این روزها فقط نقاشی کتاب هایت را دوست داری و اصرار داری شکل ها را برایت توضیح بدهیم. عزیزکم، میان سطرهای کتاب گنج بزرگی پنهان است که آرزو می کنم، هر چه زودتر کشف اش کنی و تا همیشه از این گنج بی پایان لذت ببری! دردانه ام، بزرگترین الماس های دنیا همان شاهکارهای ادبی هستند که بعضی شان مثل دیوان حافظ و سعدی و مولوی ... در قفسه کتابخانه بزرگ شدن تو را انتظار می کشند تا به دست شان بیاوری و قطره قطره نوش جان کنی و کام ات را شیرین کنی! هنوز زیباترین قصه های چیره دست ترین نویسنده ها را نخوانده ای،هنوز شگفت انگیزترین داستان ها را از زبان بزرگترین راویان سخن نشنیده ای و روح انگیزترین اشعار عالم را زمزمه نکرده ای!
زندگی سخت بی رحم و دشوار است اما در پناه شعر می توان این رنج را به سر برد، زود تر بزرگ شو پسرم!
«در پناه باده باید رنج دوران را زخاطر برد؟
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟»
.....
- «جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟»...
فریدون مشیری
ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﺍﺳﺖ
ﻣﯽ ﺭﻭﯼ،
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ
ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺯﻣﯿﻦ
ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ...
" ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ "
ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﺍﺳﺖ
ﺗﺎ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ
ﺁﻣﺪﻥ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ...
" ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﺭﻭﺷﻦ "
ﺍﮔﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﻧﺒﻮﺩ
ﺑﻪ ﺭﻓﺘﻦ
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ ...
" ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﺭﻭﯾﺶ "
ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮔﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭﮔﺮﻧﻪ
ﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪﯼ ...
" ﺁﻧﮋﯾﻼ ﻋﻄﺎﯾﯽ ﭘﯿﺮﮐﻮﻩ "
ﺯﻣﯿﻦ
ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﮔﺮﺩ ﻧﺒﻮﺩ!
ﺍﺯ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ
ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ ...
" ﻣﯿﻼﺩ ﺗﻬﺮﺍﻧﯽ "
ﺗﻮ ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ
ﭘﺲ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ ﻧﯿﺴﺖ
ﮔﺎﻟﯿﻠﻪ
ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ...
" ﺳﻬﯿﻞ ﻣﻠﮑﯽ "
ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﯿﺎﯾﯽ
ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ!
ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﺩ ﺍﺳﺖ ...
" ﺭﺳﻮﻝ ﯾﻮﻧﺎﻥ "
ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺯﻣﯿﻦ
ﮔﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﻣﺴﻄﺢ
ﻭﻗﺘﯽ
ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﮐﺠﺎﯼ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺘﯽ ...
" ﺭﺿﺎ ﮐﺎﻇﻤﯽ "
هر کس از پنجره نگاه خویش جهان را به تماشا نشسته است. هیچ یک از ما شبیه هم نیستیم. آدم ها استعداد، توانمندی و قابلیت های متفاوتی دارند. هر کودکی که به دنیا می آید انگار خداوند شعر تازه ای را به جهان هدیه داده است! مهیار جانم،تو نیز حتما، شعر خاص خداوندی! شعری متفاوت و زیبا! از تو چه چیز بر می آید؟ چه چیز تو را از دیگران متمایز می کند؟ هنرت چیست؟ چه کاری را دوست داری؟ می خواهی با زندگی ات چکار کنی؟
نازنین پسرم، راه خودت را جستجو و پیدا کن.
سحرگاه شنبه 16 شهریور96
آخرین روزهای اسفند است؛ امشب چهارشنبه سوری ست؛ هوا دلپذیر است و بهاری ! باران سرزده می آید و همه جا از سبزه و گل نقش بسته است. عزیزکم، تو نیز، قد کشیده ای، حرف میزنی، بالا و پایین میپری،می دوی... و هوای خانه را پر از عطر گل و بهار کرده ای ! یک سال از عمر این وبلاگ گذشت. چه حرف ها که در دلم بود و برایت ننوشتم؛ چه راز ها که میخواستم برایت بگویم و نگفتم؛ چه نغمه ها که میخواستم برایت بخوانم و نخواندم؛ چه دردها، چه گریه ها، چه اشک ها...نشد؛ نتوانستم؛ نخواستم !همین که وقتی خسته به خانه میرسم، لبخندزنان، با "سلام بابا" به استقبالم می آیی و من دستهایت را میگیرم و می بوسم؛ شاید، خلاصهی تمام حرف هاست...!
" و حرف هایی ست برای نگفتن،حرف هایی که هرگز سر بر ابتذال گفتن فرود نمی آورند
حرف های شگفت، پاک و اهورایی همین هایند و سرمایه هرکس به اندازه حرف هایی ست که برای نگفتن دارد!
حرف های بی تاب و طاقت فرسا، که همچون زبانه های بیقرار آتشاند و کلمات اش هریک انفجاری را به بند کشیده اند..." دکتر شریعتی ترجمه آزاد از سفر تکوین اثر شاندل
عیدت مبارک، زیباترین شکوفهی بهارم !
ساعت 10 شب روز جمعه 24 دیماهِ سال 95 است. خسته و کوفته از سالن ورزشی به خانه آمده ام. پیش تر، دو سانس، فوتبال بازی می کردم و احساس خستگی نمی کردم ولی امشب با وجود تعویض های پیاپی؛ باز هم تمام بدنم درد می کند. برایم سخت است قبول کنم که دیگر بازیکن سرزنده و دونده ای نیستم و شک ندارم که دوستان هم سن وسال من نیز، با دریبل خوردن از جوان ترها، این احساس درماندگی را داشته اند. پسرکم، دلم میخواست با هم فوتبال بازی کنیم و به تو ثابت کنم بازیکن خوبی هستم ولی انگار دیر شده است و لابُد، تا آن زمان که تو بتوانی فوتبال بازی کنی من دیگر کفش هایم را آویزان کرده ام. هرچند هیچ شباهتی بین گمنامی من و شهرت او نیست؛ ولی امشب ناخواسته به یاد "علی کریمی" جادوگر، اسطوره و جواهر قیمتی فوتبال آسیا اُفتادم که مثل بیشتر چهره های محبوب مردمی، اصلا به تلویزیون نمی آید و تلویزیون هم بیهوده تلاش می کند او را از خاطره طرفدارانش پاک کند. با خودم فکر میکنم: "قهرمانان وقتی از میادین ورزش خداحافظی می کنند؛ وقتی خانه نشین می شوند؛ چه حالی دارند؟ چطور تحمل می کنند؟ "
یک هفته پیش، آیت اله هاشمی رفسنجانی هم از میان ما رفت! به راستی، اسطوره ها چگونه سنگینی سکوت را بر دوش می کشند!؟
آهنگ پیری رسید، فصل جوانی دگر گذشت با صدای جادویی احمدظاهر افغان را از اینجا دانلــــــــــــــــود کنید.
دنیا فنی زاده عروسک گردان کلاه قرمزی، بر اثر بیماری سرطان، روز 8 دی ماه سال 95 از دنیا رفت. کلاه قرمزی با حرف های شیرین و کودکانه اش هم ما را می خنداند و هم البته با شوخی های فرهنگی و سیاسی اش باورها و ادعاهای ما را قلقلک می داد؛ به همین خاطر ما بزرگترها بیشتر از بچه ها شب های عید نوروز به تماشای کلاه قرمزی، پسرخاله، آقای مجری، جیگر، آقوی همساده، بع بعی و .... می نشستیم و سازندگان این مجموعه عروسکی (ایرج طهماسب و حمید جبلی) را دوست داریم.
پسرخاله ی کلاه قرمزی تنها شد امّا تو صاحب یک پسر خاله دیگر شدی و آیهان اکبری به دنیا آمد! زندگی تنها خبر تلخِ مرگ نیست... آرزو دارم تو و این همبازی تازه ات، در پناه لطف خداوند همیشه شادمان باشید.این هم عکس داداش کوچولوی آروین
بعد از ساعت ها گریه و زاری، به زور و التماس مادرت و آقای عکاس باشی حاضر شده ای بنشینی و اولین عکس رسمی ات را برای دفترچه بیمه بگیری. تمام فامیل این عکس را در خانه نگه داشته اند و با دیدن اخم شیرین ات می خندند.
کتاب زیبا و پرفروش "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" از اوریانا فالاچی با ترجمه یغما گلرویی را می توانید از اینجا دانلــــــــــــود کنید.
اوایل آبان ماه است؛ گرما رو به پایان است اما این دلتنگی سوزناک همچنان پایدار است. شیرین زبانی این روزهایت تنها پناه ماست؛ این روزها، کلمه ها و حرف ها را به شیوه مخصوص خودت شیرین و بامزه ادا میکنی؛ "خاله" را "هاله " صدا میزنی، عاشق "پاک" یا همان پارک هستی، هنوز نمیتوانی حرف "ر" را تلفظ کنی و تمام حیوانات را "هاپو" مینامی و دهها کلمه ی دیگر مخصوص خودت هست؛ که اختراع شان کرده ای! "تاب تاب عباسی " اولین شعری ست که از بَر میخوانی. ( صدای مهیار : دانلود کنید)
کودک دلبندم، برایت روزهایی سرشار از امید و شادمانی آرزومندم اما، به ناچار در این میان، با سختی ، مرارت و مشقت، نیز، روبرو خواهی شد. لحظاتی که قرار از کف ات می رود و چرخ زمان بر وفق مرادت نمی چرخدو تو نازنینم ، در این هنگامه ی ناکامی ها، مبادا دل چرکین شوی؛ زیرا هر قدر در کشاکش ایام، تلخ تر چشیده باشی، آبدیده تر و پخته تر خواهی شد. تنها کسی قدر لحظه ها را می داند که داستان هایی تلخ و شیرین شنیده و دیده باشد. آسودگی برایت بیهودگی به ارمغان خواهد آورد و تو را از درک زیباترین موهبت ها محروم خواهد کرد. گریه کن، گلایه کن، اما، تحمل کن و هرگز از ادامه راه دست مکش. روزگار آبستن تلخ و شیرین هایی ست که گمانش را هم نمیکنی اما تو به جنگ حادثه ها برو ! زخم هایت را خودت مرهم بِنه و به خاطر داشته باش هر چه زخم هایت کاراتر باشد، کارآزموده تر خواهی شد. هر اندازه اندوهت عمیق تر باشد، افکارت ژرف تر خواهد بود.
نازنین فرزندم، سختی پیمودن ناهمواری ها، شیرینی فتح قله ها را در پی خواهد داشت. محکم ترین فولادها در سوزان ترین کوره ها جان گرفته اند تا شمشیری برّان شوند. سایه ها همیشه بر یک قرار نمی مانند و درها همیشه بر یک پاشنه نمی چرخند. عزیزتر از جانم، دلتنگ شدی، اشک بریز، گریه کن اما، تسلیم مشو...
شهرام ناظری (زادهٔ ۲۹ بهمن ۱۳۲۸ در کرمانشاه) خواننده، موسیقیدان، آهنگساز و از برجستهترین هنرمندان موسیقی اصیل ایرانی و استاد موسیقی مقام ایرانی است. ناظری به «شوالیه» معروف است. وی تاکنون بیش از ۴۰ آلبوم موسیقی منتشر کردهاست.
از معروفترین تصنیفهای شهرام ناظری میتوان به تصنیفهای «اندک اندک» با شعر مولانا، «آتشی در نیستان» با شعر مجذوب علیشاه، «کاروان شهید» با آهنگ محمدرضا لطفی و «شیدا شدم» با شعر مولانا اشاره کرد که غالباً از ساختههای خود او هستند. از معروفترین آثار کردیِ ناظری میتوان به تصنیفهای قدیمیِ «شیرین شیرین» و «واران وارانه» اشاره کرد که او بازخوانی کردهاست. ناظری دارای شهرت جهانی است. در سال ۲۰۰۷، از سوی دولت فرانسه نشان لژیون دونور و در سال ۲۰۱۴ «نشان شوالیه ملی لیاقت» فرانسه به او اهدا شد. نیویورک تایمز به او لقب «بلبل فارسی» داده است. (منبع ویکی پدیا)
کنسرت اساتید موسیقی ایران نام آلبومی است با آواز شهرام ناظری و به سرپرستی فرامرز پایور با همکاری گروه اساتید، که در پاییز سال ۱۳۶۸ اجرا شدهاست. ساز و آواز میگن اسبت رفیق روز جنگه (همراه نی)، از این آلبوم شنیدن دارد!
پسرم مرا ببخش، اما باید این سطرها را بنویسم. هر چند اگر از خامه ام خون هم بچکد، نمیتوانم حرف هایم را برایت بگویم اما باید بنویسم. باید برایت بنویسم تا بدانی و فراموش نکنی...
بیش از 86 روز از آن اتفاق تلخ و مصیبت بزرگ، که تمام زندگی مان را یک شبه به باد داد گذشته است، اندوهی بزرگ که ناگهان، شیرازه ی زندگی مان را از هم پاشید و ما را در بهت و ناباوری میان اشک و حسرت غوطه ور کرد. نازنین فرزندم، ما تمام این روزها را گریه کرده ایم و میدانم این غم بزرگ پایانی ندارد، داغی ست که تا همیشه بر دلمان نشسته و هرگز پاک نخواهد شد.
پسرکم، تسلیت می گویم : "تو دیگر دایی نداری !"
دایی علی دیگر به خانه مان نمی آید و تو را در آغوش نخواهد گرفت و این بزرگ ترین درد دنیاست. عزیز جانم، میدانم در اعماق قلبت صدای خنده های " دادایی" خواهد ماند و عطر آغوشش را به خاطر خواهی داشت و روزی با مرور عکس هایش خاطرات گنگی برایت تداعی خواهد شد اما ای کاش اینقدر زود از هم جدا نمی شدیم. ای کاش میتوانستی دایی علی را بیشتر ببینی، در کنارش بزرگ شوی، به قد و بالایش افتخار کنی و از او مهربانی بیاموزی. صد حیف، هزار افسوس، ما گوهر قیمتی بزرگی را از دست دادیم که هیچ چیز نمیتواند جای خالی اش را پر کند !
غمگینم پسرم ! غمگینم و پنهانی گریه میکنم تا تو نبینی، مثل دایی ات که سیر ندیدی اش...!
ده سال بعد، احتمالاً عصر یک روز نمزده پاییزی، همدیگر را اتفاقی میبینیم. اندکی نگاهمان به هم گره میخورد و بعد هر دویمان دقیقا در یک زمان میایستیم... هنوز به اینجایش فکر نکردهام که چه طور؛ اما بالاخره چند دقیقهای مجال میدهیم و پشت اولین میز در اولین کافه همان حوالی مینشینیم، من قهوه ترک سفارش میدهم و تو هم احتملاً چای، فقط برای اینکه سکوت بینمان را چیزی غیر از فکرهای بی سر و ته پر کند... و بعد همانطور که با فنجانت بازی میکنی میگویی: "زندگی جلو میرود، 2 تا بچه دارم" و بعد با عجله میپرسی: "تو چطور؟" خیره شدهام به دستهایت و بعد کم کم نگاهم میآید بالا روی صورتت و چشمان پرسشگر تو که خیره شدهاند به من و بعد کمی آن طرفتر، نگاه میکنم به دورترین نقطه کافه. همه اینها در چند ثانیه میگذرند و بعد کافهچیِ ارمنی از کنار میزمان میگذرد و با لبخند و صدایی که تهمزه شیطنت میدهد، خطاب به من میگوید: "بالاخره بعد از ده سال، امروز برای اولین بار لازم نبود بپرسم منتظر کسی هستید یا نه"... جوابت را گرفتهای، جوابت را گرفتهای...
برگرفته از وبلاگ : روزمرگی
+ همیشه این ترانه را دوست داشتم و زیرلب برای عزیزانم زمزمه میکردم و حالا که خالقش همین چند روز پیش در روستای نیاسته اسالم گیلان درگذشت تازه بسیاری از خاطره های من زنده شدند !
راه در جای خود است
کوچه در جای خود است
خانه در جای خود است
اتاق در جای خود است
کفش هایت در جای خود
نیستند
و من
کفش هایم را در جا کفشی خالی مان می گذارم
" سعید شاپوری"
قسم به فقدان کفش ات
در جاکفشی
خانه را این گونه دلتنگ
ندیده بودم
"حسن آذری"
از آسمان سیل می بارد و بادِ وحشی قطره های باران را مثل شلاق بر درودیوار می کوبد! بعد از تو نگذاشته ام هیچ کسی اتاق شیروانی توی حیاط را تعمیر کند و حالا میترسم سقف اش را باد ببرد! طوفان درختانِ خانه را، مثل گهواره به این سو و آن سو می برد و تمام خرت و پرت های توی حیاط را میان زمین و آسمان پخش کرده است!
چه خوب شد که با دست های کوچکت، درز کنار پنجره ها را گرفتی، وگرنه آب تمام خانه را فرا می گرفت. صدای شیون زن همسایه می آید، حتما بچه هایش در این بادوطوفان ترسیده اند و بیقراری می کنند. کاش بودی و دوباره به یاری شان می رفتی. از دستِ منِ پیرزن علیل، که کاری برنمی آید. باید تو باشی که نیستی ....
این ابرهای تیره از جانم چه می خواهند؛ برق هم قطع شدو سقف اتاق هر لحظه بیشتر چکه می کند!
عزیز سفر کرده ام؛ تمام استخوان هایم تیر می کشد اما باید از جایم برخیزم و قاب عکس ات را از میان طاقچه بردارم! من که جز همین قاب عکس چیزی ندارم،اصلا بگذار تمام دنیا را آب ببرد!
آی قربان قاب عکس ات ! قربان لبخندت ! امان از دلتنگی !
نوجوان دلاورم، فرزند شهیدم؛ وای پسرم فدای قد رعنایت، تو چطور زیر باران گلوله ها رفتی؟! قربان دست های کوچکت، دلم تنگ است و بیشتر از این هیاهوی طوفان و باران، دلتنگی امانم را بریده ! باید تو باشی که نیستی !
+این متن را یکی از شاگردانم با زیر صدای باران و رعد برق، در جمع چند صد نفری از بَر و با صدایی زیبا خواند، حین اجرایش و در آخر وقتی آهنگ لیلای مازیار فلاحی پخش شد اشک در چشمان حضار موج می زد ! برایم تجربه ای به یاد ماندنی بود.
وقتی خیلی بچه بودم، محل بازی ما خانه ی یکی از همسایه ها بود که چندین بچه قدونیم قد هم سن و سال من داشت. دیوار خانه همسایه ما سوراخ بزرگی داشت که به خانه های دیگر مشرف بود و همسایه مان همیشه از داخل آن دریچه ی مخفی اوضاع و احوال دیگران را دید می زد و رصد می کرد ! هرگاه توی حیاط مشغول بازی بودیم، تا سروصدایی می آمد فورا مرد همسایه خودش را پشت دوربین مخفی اش می رساند و ضمن کنکاش در امورات دیگران با صدای بلند برای سایر اهالی خانه هم تعریف می کرد : " خانه ی فلانی مهمان آمد، بسانی با بچه اش دعوا می کند" بعضی وقت ها هم، لباس آن بیچاره ها را یا نحوه ی راه رفتن شان را مسخره می کرد...! اصلا نمیخواهم رفتار همسایه شریف مان را تقبیح کنم؛ یا او را سرزنش کنم. حرفم چیز دیگری ست؛ چون از قضا ما بچه ها هم هر گاه فیلمبردار خانه نبود، چهارپایه می گذاشتیم و به جای او پشت دوربین می ایستادیم و حرکات همسایه ها را زیر نظر می گرفتیم و برنامه روزانه شان را بررسی می کردیم. خدا را شُکر، زن های روستا حتی در حیاط خانه شان هم لباس شان پوشیده و کامل است و خطایِ مرد همسایه در حد فضولی بود نه چشم چرانی...
آن وقت ها نمیدانستم چقدر کارمان زشت و ناپسند است؛ اما حالا که خودم پسر کوچکی دارم به یک موضوع خیلی فکر می کنم : " بچه ها از همان دریچه ای به زندگی نگاه می کنند که ما نگاه می کنیم و یادشان می دهیم..."
+ موسیقی ترکی قشقایی حزن و اندوهی عمیق اما شیرین دارد که شاید وقتی دیگر درباره اش حرف زدم...